تبلیغات
اسمان ابی سونیک - *چشم یاقوتی(قسمت یک)*
*چشم یاقوتی(قسمت یک)*
بلاخرههههه اپ کردم
تا شنبه تعطیلیم گفتم براتون بذارم خخخخخخخ
حالا برو ادامه دوتا توله سگ ویه پیشی منتظرنننن
این قسمت:اشنایی غیر منتظره....
وییییییی
هوووم عجب زندگیههه
من:ممنون
پولو خوردارو با خوشحالی گذاشتم توی جیبام و کیسه ها بزرگو پر خریدمو برداشتم رفتم بیرون مغازه و درو با پام بستم
سرما خورد به صورتم وموهام سیخ شد
من:تو پاییز چرا داره برف میااااد
به اسمون خیره شدم دونه های برف رقصون داشتن فرود می اومدن 
انگار دور منو خط کشیده بودن تا روی من نیوفتن
لبخند زدم:منو یاد گلاسیا انداختین
کیسه ها داشت می افتاد یهو کشیدمشون بالا و کلاهم صاف افتاد رو سرم
من:هوف عجب شانسی!دوبدورو دودو...هوممم...
به اطرافمو نگاه کردم همه با دوستاشون بودن وباهم در مورد ولنتاین که نزدیکه بحث میکردن:تو چی میخوای برای اسکات بخری/امم....نمی دونم...شکلات...یا خرس/ههههه شوخی میکنی اسکات چطور از خرش پشمالو خوشش میاد؟/بهش فکرنکرده بوما...هههههه
من:کاشکی...
لبامورو هم فشار دادم و شروع کردم به دویدن حواسم به جلوم نبود هرکسی از جلوم با وحشت رد میشد وخودشو کنار میکشید:دختره ی وحشی..
من...من...اوم...اااآاااااااا....
خیشششش گوفففف(دوسه متر سر خوردن روی زمین خیس و اسفالتی)
؟؟؟:اوه لعنتی...حالت خوبه؟
سرمو اوردم بالا
تاره...تاره...واضح شد یه پسر به چشمای قرمز و موهای به هم ریخته و لباسای خیس وپاره بهت زل زده بود خریدام تو دستش بود وبهم لبخند میزد
من:اهم...اخ...
زانوم...زانوم....
اون:زخمی شدی؟...
من:ا...اره
دستمو گرفت و بلندم کرد به زخم روی زانوم زل زده بود 
من:م...ممنون...میشه خریدامو بدین؟...
با چشمای خمار و که دور چشماش سیاه بود و خود چشم قرمزش وسطش برق میزد بهم نگاه کرد:ها؟...
یکم وحشت کردم سعی کردم خریدارو از دستش بکشیدم بیرون 
ولی همون طور بهم زل زده بود
من:عاقا میشه...
یه چیزی پشت سرم صدا کرد :چه دم نرمیییی...هوممم....مثل بالشته 
جیغم رفت هوا خریدارو از دست پسر جلوییم گرفت و شروع کردم به فرار کردن
دزد...دزد...د...
کلیدو با عجله از توی جیبم در اوردم و کردم توی در و رفتم تو وبه درو محکم بستم و پیشونیم رو گذاشتم بهش تا به حال به عمرم دزد ندیده بودم
یه چیزی زد رو شونم :خانوم...پول خورداتونو انداختین! نیشخند مضحکی زد بهم سرمو چرخوندم دندونای نیشش بزرگ بود و معلوم بود یه خوناشام بالغه...یه خوناشاااامم...همون پسرستتت
جیغ زدم و خریدامو انداختم روی سرش و بدو بدو رفتم توی کابیت خالی اشپز خونم قایم شدم(چه جای خوبی:|)
زانو هامو بغل کرده بودم و از ترس به خودم میلرزیدم...صدای قدم هاشون نزدیک بود...زخم روی زانوم...شروع کردم با پاک کردنش 
یهو در کابینت با شدت بازشد و یه دستی با ناخونای تیزی مچ دستمو گرفت وکشیدم بیرون 
چشمامو از شدت ترس بسته بودم یه دستی موهای جلوی صورتمو زد کنار و همونجا خشکش زد چشممو به زور نیمه باز کردم روی هوا معلق بودم چشم تو چشمم بود لبخندی روی چهرش نبود خشکش زد بود و به چشمام زل زده بود 
موهاش رفت کنار و یه علامت روی گونش پیداشد....ماه...
یهو پرتم کرد و رفت عقب انگار ازم وحشت کرده بود...نه...کاملا محو بود انگار چیزیو که گم کرده بود رو پیدا کرده بود...
یهو یه پسر دیگه عین اون از پشتش اومد بیرون بهم لبخند میزد:یه گربه؟...عالیه...
روی صورت اونم نقش یه ستاره سیاه بود دقیقا مثل اون...اینا...دوقلوعن؟...
یکیشون همون که علامت ستاره داشت:اسمت چیه پیشی؟...
من:هیییی پسر خاله نش....دوباره ترسیدم:س...سونی...
اون:منم زئو وایشونم نئو هستن
نئوهه هنوز عین منگلا بهم زل زده بود
زئو:کاری بهت نداریم پیشی فقط ما برای یه مدتی میخوایم پیشت باشیم اوکی؟
من:چ....چه مدتی؟
نئو:س...سونی...چقدر بزرگ
زئو جلو دهن نئو رو گرفت :شاید یک سال
لبخند مهربونی زد
اون روز من خونه ی تاریک و تنهام تبدیل شد به یه کلبه شاد و پر سروصدا ازادی توش موج میزنه و
واون روز بود روز اشنایی من با دوتا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 توله سگ کوچووووولووو(اشتباه نگیرید گرگن من برای مسخرگی میگم توله سگD:)

خوب نظرتون چیه؟D:

برچسب ها: داستان ، چشم یاقوتی ،
[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ sony shining ] [ دوست داشتی؟ () ]
آخرین مطالب