تبلیغات
اسمان ابی سونیک - *چشم یاقوتی(قسمت دو)*
*چشم یاقوتی(قسمت دو)*
سلممممممممممم
اخر هفته ها یه قسمت میاد تاسال دیگه طول میکشه تا داستانم تموم شه (یا خداااا:/)
هفته خوبی بود؟
حالا بیخیال برید ادامه کیف بینماییددد
این قسمت:میخوام چشمام رو باز کنم
چشمامو باز کردم توی اتاقم بودم:اینجا چیکار میکنم؟
از جام بلند شدم رفتم بیرون 
نئو جلوم درحالی که حولش رو ی سرش بود و داشت موهاشو خشک میکرد از جلوم رد شد
من:صبح بخیر
تا منو دید یهو شروع کرد به عقب عقب رفتن یهو از پله ها قل خورد پایین ...عهههه کشتمششش..با خودم میگفتم حتما از درد میخواد داد بزنه 
من:حالت خوبه؟
اون:ا...اره...عین روح نگو صبح بخیر داشتم سکته میکردم دختر...
شروع کردم به خندیدن واینم دوباره باعث شد منم با مخ روی پله ها قل بخورم وبرم توی شکمش 
من:اخ...ببخشید..دردت اومد؟
سرشو به نشونه نه تکون داد:حس عصبی من ضعیفه چیزی حس نمیکنم اصلا ...
من:اااا؟T-T
یهو یه چیزی زرت افتاد روم:دارید باهم عشق بازی میکنیددد؟
من:چییییی؟
زئو:عشق بازی اونطور که تو رفتی توی شکمش انگار میخوای بغلش کنی
از خودم دورش کرد:اینطوری به من نچسب من یه گربم از این کارا بدم میاد...اهههه
یهو دوباره چسبید بهم و شروع کرد موهامو به هم ریختن:خیلی پشمکیی ازت به عنوان بالشت برای شبا استفاده میکنم پییشی میشی وااااای^_____^
من:اهههههه...ولم کن
نئو:زئو....اذیتش نکن ...ببخشید
اومد شونه های زئو رو گرفت و سعی کرد ازم جداش کنه:توی نازو نعمت بزرگ شدی که چی؟زءو ولش کن...
بلاخره ازم جدا شد بلند شدم
من:صبحونه مرباو کره دوست دارید؟
زئو:اره اره
نئو: اوهوم
من:باشه..برید یه لباس درست پیدا کنید تا اماده کنم براتون
به خودم اومدم...چی؟...چرا اینقدر باهاشون گرم شدم؟
بهشون نگاه کرد توی صورتشون شادی و معصومیت موج میزد...حتما خیلی سختی کشیدند...لبخندی زدم و رفتم توی اشپز خونه و شروع کردم میزو چیندن ...دلم میخواد بیشتر درموردشون بدونم....چرا اومدن خونه من؟...چرا وقتی منو دیدن اینقدر به هم ریخته بوده بودن...نکنه فقیری چیزی...
صدای بلند تلویزیون افکارمو پراکنده کرد
سرمو از اشپز خونه بردم بیرون 
زئو توی دستش گیتاره؟...چ...چه خوب میزنههههه....وایسا ببینم درست میشنوم...این داره میخونهههه 
نمیدونم چطوری و چرا ولی انگار اختیارم دست خودم نبود از اشپز خونه اومدم بیرون و رفتم دم در حال بهش زل زدم بلاخره شاهکاربازیشو تموم کرد ومتوجه حضور من شد با نیشخند بامزه ایی بهم نگاه کرد:چیه؟
یهو از جام پریدم و با ترس بدو بدو رفتم توی اشپز خونه ...میز حاضر بود 
صداشون کرد زئو مثل موشک جت یهویی اومد اما انگار نئو در گیر بود 
به ساعت روی دیوار نگاه کردم 
من:نه...دیرم شدددد
دوتا قاشق مربا و یه قالب کره رو با نون چپوندم تو دهنم و شیر گرمو سر کشیدم 
زئو در حالی که یه لقمه تو دهنش بود به من زل زده بود
من:دیرم شدددددد
از پله ها رفتم بالا که رفتم تو یکی...خودمو کشیدم عقب ..ها؟...چی؟وایسا ببینم این چرا بوی اون دوتا نمیداد سرمو چرخوندم ولی اونجا نبود پریدم توی اتاقم ولباسمو پوشیدم کیفمو انداختم روی کولم از پله ها اومدم پایین
زئو:کجا میری؟
من:چهارشنبست...توی دبیرستان گردش علمی داریم 
رفتم ودرو باز کرد داد زدم:نیستم خونمو خراب نکنید ...ساعت شیش میااااماااخدافظ
درو محکم بستم وشروع کردم به دویدن
.
.
ساعت شش(روز چهارشنبه)

.
.
خسته خسته بودم کیفم روی زمین کشیده میشد درو باز کردم صدای یه اهنگ ارامش بخش توی خونم داشت پخش میشد 
کیفمو پرت کردم روی مبل دنبال صدا گشتم طبقه پایین نبود طبقه دوم توی اتاقا نبودم صدا بالاتر بود ...روی پشت بوم
از پله ها رفتم بالا ودرو باز کردم یکیشون روی زمین بود داشت برای خودش نت میزد و اهنگ زمزمه میکرد...علامت ماه...این نئوبید که:|
نمیخواستم مزاحمش بشم میخواستم برم پایین که حس کرد انگار یکی جلوشه 
دوباره نگاه کردم اهنگ نئو قطع شده بود وداشت بهش نگاه میکرد یه پسر مو زرد دقیقا مثل اون دوتا با لباس سفید و استایل مدل مانند جلوی نئو وایساده بود و با لبخند بهش نگاه میکرد دهنش تکون خورد یه چیزی توی مایه های:پیداتون کردم انگار گفت
غروب افتاب پشتش بود نمی تونستم خورشیدو ببینم
سرشو چرخوند طرف من لبخند محو شد:گربه...!
غیب شد
.
.
ساعت نه شب
.
.
با نئو وزئو روی مبل نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم فنجون شکلات داغمو با انگشتام فشار داد زیر چشمی به زئو ونئو یه نگاهی کردم و یه نفس راحت کشیدن:دوتا بختک...دقیقا تمام چیزایی که ازشون بدم میومد این دوتا. ..دارن...
زئو....منحرف وشیطانی
نئو....ساکت وعجیب
تازه دوقلوه ی خوناشامم هستن...
اون هیولای زرد رنگ....به نظر میومد وجودش تاریکه...
من هیچی...از اینا نمی دونم...
میخوام بدونم...میخوام همه چیو بدونم....
اگه پیش من میخواند بمونن پس همه چیو باید بهم بگن....
انقدر فشار دادم که فنجون پرت شدن بالا و شکلات داغا جلوی خودم روی زانوهامو میز ریخت
نئو زئو سرشونو چرخوندن طرفم و با وحشت بهم نگاه کردن!
عالیه...
 دارههههه میسوزههههههه کمکککککککککک

چطور بودددد؟
بخونید ونظر بدید پلیززززز
اادامه با بیست نظر
نخونده نظر بدید نمیذارم:/
یوهاهاهاها
ببخشید از زءو یاد گرفتم

برچسب ها: داستان ، چشم یاقوتی ،
[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ sony shining ] [ یوهاهاها نظرررررر! () ]
آخرین مطالب