تبلیغات
اسمان ابی سونیک - *چشم یاقوتی(قسمت سوم)*
*چشم یاقوتی(قسمت سوم)*
سلاااام

چهخبراااا؟

خوفید؟

راستی بابت نقاشی ها متاسفم هنوز وقت نکردم بکشمشون 

حالا برید ادی لنور ولا لا منتظرن

این قسمت:یک زرک+یک توت فرنگی


زئو:نئو نجاتش بدهههه
نئو:چیکارش کنم؟
زئو:بده بقلی:|
نئو:بقلی بگیر :|
یهو زدن زیر خنده...با اینگه زانوهام کاملا با شکلات داغ پوشیده شده بود ومیلرزید زیر لبی خندم گرفته بود 
چون چشمام بسته بود چیزی حس نمی کردم فقط حس کرد یه حوله افتاد روی زانوهام و همون موقع صدای اخ گفتن زئو و نئو رو شنیدم
چشمامو باز کردم به طرف زئو نگاه کردم همون پسر زرده بود که دست به سینه در حالی که روی سر زئو بود بدون هیچ احساساتی به نئو زل زده بود 
من:توکه بیدی؟
سرشو چرخوند طرفم
_خف...
یهو عطسه شدیدی کرد و کاملا رفت توی دیوار و گلدون افتاد روی سرش 
زئو ونئو یه دفعه رفتن روی هوا از خنده
اون:خفه شید اسگلاااا 
زئو:استایل جدیدت حرف نداره خخخخ
نئو:خدایاااا
من:هه ههه...
با خودم گفتم چی شده دقیقا؟:|
از جاش بلند شد و با پررویی بلند شد:خونه بهتری نبود که برید ؟
زئو ونئو یهو سرشونو انداختن پایین 
یادمه کلا هنگ بودم
لنور:اها...درسته....حتما اومدید پیش یه گربه تا من نتونم انتقامم بگیرم؟
انتقام؟....
نیشخند خیلی بیجایی زد و با لحن تحقیر امیزی گفت:بلاخره میکشمون هیولاها
من:؟؟؟؟؟:|
نمیدونم چرا ولی غریزم نذاشت که نپرم روش بنده هم جواب منفی ندادم
اون قیافه ناراحت اون دوقلوها بیشتر تحریکم کرد
پریدم وسط میز و با شتاب خودمو پرت کردم روی پسره که باعث شد دوتایی بریم توی دیوار و واون کمرش له بشه
پرت شدیم روی زمین پسره دیگه تکون نمیخورد بهش نگاه کرد:هوی یابو؟
جوابی نداد منم زدم دوتاسه بار زدم
توی گوشش 
یهو عین دایناسور چشماشو باز کرد و ناخوناشو صاف کرد و حل داد توی کتفم 
خونام پاشید روی صورتش 
زئو:احمقققق 
نئو:احمق مگه چیکارت کردددد؟
صورت خودمم وحشنتاک شده بود بهش با خماری زل زدم 
اونم بهم زل زده بود و سرفه میکرد 
دستمو بردم بالا تا خواستم ناخونامو بکشم روی صورتش مچمو گرفت و با زبونش خونای روی صورتش رو پاک کرد و بعد با شتاب پرتم کرد توی دیوار دست چپم رو حس نمیکردم 
انقدر حالم بد شده بود که تار میدیم تنها لحظه ایی که اون موقع دیدم یه سیاهی شدیدی و سفیدی بود که از طرف زئو و نئو میومد وقیافه وحشت زده اون پسر مو زرده که بهشون زل زده بود...
چشمام بسته شد ولی میتونستم صداشون رو بشنوم 
صداهاشون واضح نبودن ولی با ترس حرف زدنای اون پسره برام اشنا بود...مگه چی شده بود؟...
نمیدونم چرا ولی حس میکرد یه چیزی داره به سرم ور میره...عالیه حتما یکیشونه نمیخواد خونا هدر بره....
چشمامو نیمه باز کرد یه لباس ابی رنگ جلوم بود یه دست خیلی قوی از کنار گردنم  رد شده بود و به دیوار گذاشته شده بود یه دست دیگه مثل همون رو روی سرم حس می کردم صدای دوتا زنگوله که به هم میخورده میومد نتونستم درست دوم بیارم و کاملا بیهوش شدم 
چه شب بیخودی بود....
.
.
پنج وخورده ایی صبح 
.
.
چشمامو بازکرد روی مبل بود 
من:اخ سرم 
بلند شدم میخواستم برم توی اشپز خونه 
تا به درس رسیدم دیدم نئو لرزون جلوی گاز وایساده واز دستاش خون میچکه
من:ن....نئو؟
سرشو چرخوند طرفم چشماش قرمز بود و برق میزد 
وحشت کرد و با سرعت از پله ها رفتم بالا
صدای نعره هاش می اومد:وایساااا.....من تشنمهههه
در اتاقمو با شدت باز کردم و تکیه دادم به درش و قفلش کردم 
صداش نمی اومد زانو هامو بقل کردم میلرزیدمو میلرزیدمو میلرزیدم
چرا اومدن توی این زندگی من؟...
چرا گورشونو گم نمیکننن؟
بلند شدم ودرو باز کردم خونه کاملا ساکت بود رفتم پایین توی حال نئو رودیدم که روی زمین بی حال در حال نفس نفس افتاده و زئو هم سعی داره بهش با شیشه خون بده
من:هوف...خوناشامای احمق...
همه جا پر شده از خوناشام...بیکارا
زئو:نق نزن نصفه شبه برو بخواب 
من:ساعت شش صبحه 
زئو:همش تغصییر اون لنوره
من:کی؟
زئو:همون پسر مو زدهههه
من:=|
زئو:ولش کن عقل نداری
من:هییی
نئو به هوش اومد 
خدارو شکر خونم کاملا ساکته 
من:شب بخیر من میرم بخوابم
زئو:برو خوابالو راستی فردا ما تمرین داریم توهم میای؟
من:چه تمرینی؟
زئو:اهنگ جدیدمونه
خوابم میومد نفهمیدم چی گفت:باشه باشه میام...شب بخیر
رفتم طبقه بالا همه چی اروم بود خدارو شکر یه خواب خوبی رفتممم که فکرشم نمیکردم
.
.
ساعت ده

.
.
یهو احساس کردم تختم تکون خورد 
چشمامو باز کردم 
زئو با اون چشمای قرمزش بهم زل زده بود:سلوم شنل قرمزی
درحال سکته کردن بودم که از تختم برعکس قل خوردم و با کمر رفتم عقی و افتادم روی زمین
من:اخخخخخ...اخ اخ
زئو:پیشی زنده ایی؟
من:نیا توی تخت من عههههه 
هلش دادم عقب و تختمو درست کردم 
من:چته؟
زئو به ساعت نگاه کرد ویهو دستمو گرفت:دیررر شدددد
من:چ...چی؟..
تا پلک زدم توی استادیوم بودیم 
زئو بهم اشاره کرد که بشینم روی صندلی خودشم رفت پس نئو 
(یاااا خدااااا چقدر اینجا شلوووغه...وایسا من که لباس خوابمو پیژامم تنمههههههه )
خجالت کشیدم و رفت با سرعت توی تاریکی 
من:زئوی احمق...
شروع کردن به گیتار زدن اهنگش خیلی اروم بود
من:چقدر باحال میزنن
رفتم نشستم روی صندلی و بهتر گوش دادم 
خیلی قشنگ میزدن ریتماشون خیلی هماهنگ بود یه دخترم باهاشون طبل میزد اونم خیلی باحال میزد 
ولی یه چیز میلنگه...
چراااا من پیش این زردک مغرور نشستمممممم!
اون دیگه اینجا چیکار میکنه؟...اهههه
چه با ذوقم اهنگشونو گوش میده منو باش فکر کردم از نئو وزئو بدش میاد...
چرا اینقدر پیچیدس...خدا کنه پیژاممو نبینه...ابروم جلوش میرههه
همون طور که بهش زل زده بود چشمشو سریع چرخوند طرف من و لبخندش محو شد 
_بازم که تویی...
_....
_از گربه ها بدم میاد...
_از چی خوشت میاد...هه
_از اون پیژامت...
یهو خجالت کشیدم و زدم توی دهنش یه عطسه شدید دوباره کرد 
داد زد:احمق من به گربه ها الرژی دارمممم
من:منم به زردکایی مثل تو حساسیت دارمممم
موهاشو کشیدم اونم بیچاره هی عطسه میکرد طوری که صورتش قرمز شده بود 
حواسم نبود یهو دیدم توی بقل یه دخترم که هی داره فشارم میده
_ن...نفس کم اوردمممم...هعععع
_داداشی چه پیشی نازی پیدا کردییییی!...خیلی نرمولیههههه
داداشی؟...خدا رحم کنه با کی داره میگه 
لنور:لالا ولش کننن الان بوی گربه میگیریی
کتمو گرفت و از بغلش کشید بیرون و شروع کرد به تکون دادن لباسای دختره
دختره هم ادم بشو نبود هرچی لنور نگهش میداشت هی میخواست بیاد طرفم
لالا:پیشیییی
منم دستامو میذاشتم روی گوشام:نهههه نمیخوام لوس بشمممم
زئو:سلام لولو 
لالا:زئووووو عشقمممم
زئو:عه نه وایسا نههههه
لالا خودشو انداخت روش(خدا حفظت کنه ای زئو)
من هی به لالا نگاه میکردم هی به اون موزرده یا همون لنور....اینا که اصن شباهتی ندارننننن 
بلاخره لالا راضی شد که از زئو جدا بشه نمیدونم چی شد و لی نئو هی نق میزد و با مخ میرفت توی زمین لالاهم منفجر میشد 
از شکل و چشماش معلومه که خوناشام نیست خدارو شکر...
دندون نیشم نداره 
اخی خوبه خوناشام نیست
ولی زیاد شدیما 
با دستام محکم زدم به هم 
خوشحال شده بودم که چند نفر دورم هستن هرچند اخلاقاشون عجیبه
من:خببب فردا جمعه بید میاید خونه من مهمونی
زئو:ای....وللللللل
نئو:بلههههه؟
لالا:هوریااااا 
لنور:فردا ولنتاینه....
من:چه بهتررررررر

خوب چطول بود؟
خوب بید؟
چقدر توی مدارس ادم دیر به دیر میرسه اپ کنه
شما چی؟
قسمت بعدی چندتا ایده رد کنید تا بهترش کنم خخخخخ

برچسب ها: داستان ، چشم یاقوتی ،
[ پنجشنبه 3 دی 1394 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ sony shining ] [ هومم؟ () ]
آخرین مطالب