تبلیغات
اسمان ابی سونیک - *چشم یاقوتی(قسمت چهارم)*
*چشم یاقوتی(قسمت چهارم)*
سلاااااااام سلاااااااااام

واقعا متاسفم اینو باید قبل عید میذاشتم ولی تنبل بودم

خب برید ادام امیدوارم خوشتون بیاد

این داستان:

ولنتاین پشمکی


امروز.... امروز ولنتاینه 
نشستم روی میله ها و از پله ها سر خوردم طبقه پایین خبری نبود ساعت پنج صبح 
فقط...چراغ اشپز خونه روشن بود 
از لای در توی اشپز خونه نگاه کردم نئو جلوی گاز داشت یه چیزی درست میکرد و روی زمین پر شیشه ی خون بود
دماغمو خاروندم وسعی کردم بی سرو صدا برم بیرون پالتوم رو برداشت و ازوم پوشیدمش درو باز کردم سعی کردم ازوم ببندمش ولی باد اومد ومحکم بسته شد پلتوم رو محکم گرفتم به خودم و شروع کردم دویدن
.
.
.
ساعت هفت صبح
.
.
رسیدم در خونه با یه پاکت پر از شیرینی 
درو باز کردم و رفتم تو 
زئو و نئو داشتن وسط حال باهم دعوا میکردن و صدای شکستن شیشه میومد 
رفتم جلوی ورودیه نشیمن وایسادم 
همیدیگه رو هل میدادن مبلام خراش برداشت بود تلویزیون چپه شده بود شیشه پنجره شکسته بود و...
من:هی شما دوتااا بعدا همه جارو رو درست میکنیددد
یهو استوپ کردن 
زئو:اون پاکت چیه؟=|
من:امروز ولنتاینه روااانی
زئو:باشههه اروممم منو نخور پیشی
پاکته گرفتم زیر بغلم و با سرو صدا رفتم از پله ها بالا و تمام پاکت رو خالی کردم رو تختم شروع کردم جدا کردن هر کادو
رکسانا...اسکی...لی لی....ام...هلنا...ملودی و...
چقدر زیااااد 
جمعو جور کردم همه رو و بسته بندی کردم 
دوتاش رو گرفتم دستم تا بدم به اون دوتا توله سگ...
در اتاقمو باز کردم و رفتم تو اتاق توله سگا ...
من:خیلی جالبه کاملا مرتبه...چه پوسترای مزخرفی رو دیواره...اه دارم چی میگم...-___-؟
از مال نئو رو گذاشتم رو تختش داشتم مال زئو رو هم میذاشتم رو تختش
زئو:داری چیکار میکنی؟
کادو رو پشتم قایم کردم:ه...هیچی
اومد جلوم وتو چشمام زل زد
زئو:چی پشتته؟=>
خیلی نزدیکه اون نیشخند مضحک برای چیه اخه...
اومد جلوتر دقیقا دیگه تو حلقم بود 
زئو:میگی یا خودم ببینم؟
چون خیلی توحلقم بود ترسیدم بلایی سرم بیاره برای همین کادو رو چپوندم تو دهنش من:اینم مال تووو...الفرااار
از اتاقشون پریدم بیرون و درو بستم و بهش تکیه دادم یکم وایسادم واز لای در نگاه کردم
جوری بهش نگاه میکرد که انگار چیز مهمی نیست اروم بازش کرد و شکلات رو گذاشتم تو دهنش و مزه مزش کرد یهو شروع کرد خندیدن...دیوونست=|
اینقدر خندید که به سرفه کردن افتاد درو بستم و رفتم پایین لنور دم در بود و چسبیده بود به در رفتم جلوش با نیشخند نگاش کرد:چرا داری میلرزی مستر جوکر؟(جوکر یکی از لقب هاب معروف لنور بید)
لنور:خبر نگارااا
من:حقته ههههه
لنور:نذار شوتت کنم بینشون 
من:باشه باشه 
داشتم میرفتم که یه چیزی محکم از طرف لنور خورد تو سرم برگشتم و مبخواستم داد بزنم ولی لنور نبود بهش نگاه کردم و برش داشتم 
یه نوشته بود ممکنه یه گربه باشی ممکنه ازت متنفر باشم ولی تو خواهرم رو خوشحال میکنی واون دقیقا پشت سرته..خوش شانس باشی..لنور
من:واتتتت؟=|
برگشتم لالا تو صورتم بود کاملا 
لالا:سلووووم پیشی
من:هه هه ..سلام(خدایا نجاتم بدههه)
محکم بغلم کرد و چلوندم وشروع کرد خاروندن سرم
لالا:ولنتاینت مبارککک
بغلش کردم:ولنتلین تو هم مبارک 
لالا:راستی برات هدیه گرفتم
یکم تو کیفش ور رفت و یه کاموای قرمز در اورد
لالا:اینم کادوت ^---^
من:هه...هه...مرسی
لالا:دوستش نداری؟
من:نهههه.....یعنی اره معلومه دوستش دارم ما گربه ها عاشق کاموا هستیم
یه لبخند زدم که فکر نکنه دوست ندارم
لالا:جونمیییی چه بانمکه..او راستی من امروز باید برای کاری برم یه شهر دیگه میتونی حواست به داداشم باشه؟
من:ام...د..داداشت؟البته هههه
لالا:مرسی تو پیشی خوبی هستی^-^
سرمو ناز کرد و سریع غیب شد
من:هوف...به خیر گذشت..
.
.
.
ساعت دو ظهر
.
.
بعد از دادن هدیه های دوستام 
بلاخره میتونم استراحت کنم 
پریدم رو مبل و دراز کشیدم ویکم خوابیدم 

.
.
شش بعد ظهر
.
.
چشمامو باز کردم ویکم کش و قوس دادم به خودم هس کردم داره دمم کشیده میشه با تعجب به دمم نگاه کردم یه ربات قرمز بهش بسته شده بود که هی کشیده میشد 
وایسادم و دنبال ربان رفتم تا رسیدم به حیاط پشتی اخر ربان به دست اون  دوتا توله سگ بسته شده بود رفتم طرفشون و نشستم کنارشون 
اسمون نارنجی شده بود 
من:ام ....کی این کارو کرده 
نئو:ایده زئو بود...
به زئو نگاه کردم یه چیزی گرفته بود طرفم 
زئو:بازش کن 
توش یه کاکائو شیرین بود 
بهش نگاه کردم:ممنونم زوزو^_^
یه چیزی افتاد رو پاهام 
نئو رو شو برگردونده بود یه طرف دیگه:اینم از طرف من...
من:ههه ممنون نئو 
سرشو ناز کردم قرمز شد و کلاهشو کشید رو سرش
زئو:بازش کن اونم 
من:باشع
بازش کردم...یه قاب عکس خالی بود 
نئو:قول بده وقتی از پیشت رفتیم یه عکس از ههمون توی اون قاب باشه
چه عجیب...
من:باشه...قول میدم
زئو:چه غروب قشنگیه داره میشه ...
یهو لالا رو کله زئو ظاهر شد وداد زد:عخشممم
لنور هم پشت سرش ظاهر شد 
زئو:یا خدااااااا
من:خخخخخخ
لنور:راستی هدیه من ...
یه چیزی شبیه توپ کوبید رو زمین و زمین اتیش گرفت و یه پسر بچه ظاهر شد 
چشماش دورنگه بود وخیلی موهاش خوشگل بود 
لالا:فقط داداش خوش سلیقه خودممممم
لنور:ههه...لالا اروم
پسر بچهه:سلیام من زکم و یه جور ورد مخصوص قوی هستم...سلیام سونی 
پریدم و بغلش کردم
من:تووو....خیلییییی نازیییییی 
زئو:خوبه توهم یه چیزیو گفتی نازه
نئو:سونی مواظب باش نسوزی اون از جنس اتیشه 
زک:اون نمی تونه بسوزه چون قدرتش از جنس اتشه
من:اِه؟=|...چجوری همه چیو میدونی؟
زک:من هوش مصنوعیی خیای قویی دارم و میتونم همچه ببینم
من:خیلیییی........باحاااالههههه
لنور:خیله خب کار ما تموم شد...بیا بریم لا لا
لالا:ولی من میخوام اینجا باشم
لنور:هعی...خیله خب...ولی نه تا اخر شب 
لالا:بااااشههه
زئو:سونی اون جعبه شکلات رو باز کن بخوریم
من:باشه 
بار کردم و همه خوردم ولی من نمی تونستم بخورم 
نئو:چرا نمیخوریش
من:اخه شیرینه ما گربه ها طمع شیرین رو نمی تونیم تشخیص بدیم=|
زئو:پووووف...خخخخخخ
ادامه دارد...
ببخشید اگه غلط املایی داره

بخواطر کیبورد گوشیمه
جالا قسمت بعدی رو شاید زودتر گذاشتم


برچسب ها: داستان ، چشم یاقوتی ،
[ یکشنبه 1 فروردین 1395 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ sony shining ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب